هيچ كس ! در دل تاريكي شب
با چراغي به سراغم نرسيد
هيچ كس! موقع پژمردن فصل
با گلي تازه به باغم نرسيد
هيچ كس!
هيچ كس بازي به بازويم نداد اي روزگار
گل پريشان شد زمستان شد بهار
از جواني نيست چیزي يادگار
هيچ كس اين روزها هم درد وهمرازم نشد
آگه از درد منو دل سردي سازم نشد...
هيچ كس!
هيچ كس در دل تاريكي شب
با چراغي به سراغم نرسيد
هيچ كس! هيچ كس!
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دست های تو به من میبخشد شور و عشق و مستی
وتو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
میتوانی ولی...